یاد و خاطره8
هدف بنده از ایجاد این وبلاگ زنده نگه داشتن یاد و خاطره 8 سال دفاع مقدس است.

کم نیستند زنانی که با اصابت ترکش خمپاره یا براثر بمباران‌های هوایی، عضوی از اعضای بدن خود را از دست دادند و دچار موج گرفتگی و یا گرفتار عوارض بمب‌های شیمیایی شدند و در زمره "جانبازان " جای گرفتند.
آیا به راستی می‌توان برای جانبازان زن نیز هم چون مردان جانباز، درصدی از جانبازی تعیین کرد؟ آیا احساس یک زن جانباز همچون مرد جانباز است و آیا جامعه به او هم چنان می‌نگرد که به یک مرد جانباز؟
زنان جانباز حماسه‌سازانی هستند که گمنام مانده‌اند و غریبانه‌تر از مردان جانباز، سهمشان در اجتماع به فراموشی سپرده شده‌است.
جمعیت 6 هزار نفری زنان جانباز، شامل کسانی است که در بمباران‌ها، مبارزات انقلاب و سال‌های دفاع مقدس به فیض جانبازی نائل آمده‌اند و کمتر توانسته‌اند در جامعه و نزد افکار عمومی خود را مطرح و جایگاه واقعی خود رابه دیگران بشناسانند، از این رو کمتر از آنان یاد می‌شود.
براساس آمار بنیاد جانبازان و امور ایثارگران که در شهریور‪ ۱۳۸۱‬به تفکیک جنسیت و گروه‌های جانبازی منتشر شد، تعداد کل جانبازان زن ‪ ۵‬هزار و ‪ ۷۳۵‬نفر است که از این تعداد ‪ ۳‬هزار و ‪ ۷۵‬ نفر بالای ‪ ۲۵‬درصد جانبازی دارند.
طبق آمار بنیاد، از سال ‪ ۱۳۷۷‬به این طرف، تعداد جانبازان مرد بیشتر شده است، اما تعداد جانبازان زن هم چنان ثابت مانده است. در طیف گسترده زنان ایثارگر، هم چنین زنانی قراردادند که به عنوان "همسر جانباز " مشغول انجام خدمتی الهی هستند و عاشقانه و عارفانه از مردان جانباز بعضا بالای‪ 70 درصد جانبازی، قطع نخاعی و به ویژه جانبازان اعصاب و روان (دچار موج گرفتگی) پرستاری می‌کنند.
اینان را باید در زمره ایثارگرانی دانست که گویی جنگ برای آنها هنوز پایان نیافته‌است، این گروه از زنان پس از سالها که از پایان جنگ‌ می گذرد همچنان یادگارهای جنگ را در خانه دارند و ایثارگرانه به تیمارداری این زخمیان جنگ مشغولند.
همسران، مادران و خواهران جانبازان، هر روز زندگی سخت و دردآلود عزیزان خود را می‌بینند و در این بین به ویژه در نقش همسر جانباز و مادر فرزندان، با قامتی استوار ستون خانواده را پا برجا نگاه می‌دارند و نمی گذارند که گرمی کاشانه مهرشان در تلاطم توفان زندگی به سردی گراید.
زنان "آزاده " را نیز فراموش نکنیم . زنانی که در دوران دفاع مقدس همچون برخی مردان رزمنده، به اسارت بعثیان درآمدند و حتی گاه در سلول‌های انفرادی محبوس شدند و تحت آزار و شکنجه دژخیمان بعثی قرارگرفتند.
همسران "شهدا" شاید بیش از سایرین بر گردن جامعه و بازماندگان جنگ حق دارند. چه بسا زنانی که همسرانشان به شهادت رسیدند و آنها را با کودکانشان تنها نهادند و رسالت پدر بودن را نیز همپای وظیفه خطیر مادری بر دوش آنها نهادند.
آمار نشان می‌دهد این گروه از زنان در کسوت همسران شهدا ‪ ۴۲‬هزار و ‪ ۸۰۸‬ پسر و ‪ ۳۷‬هزار و ‪ ۱۱۹‬دختر مجرد و ‪ ۳۲‬هزار و ‪۵۷۱‬ پسر و ‪ ۳۲‬هزار و ‪۲۷‬ دختر متاهل را سرپرستی کرده‌اند.
از نظر بسیاری از این زنان، جنگ ممکن است مدتهای مدید پس از پایان رسمی آن همچنان ادامه داشته باشد. تجربه واقعی از جنگ تنها گلوله باران و آنشباری دشمن نیست، آنش دشمن و بمباران هوایی مقطعی است و فقط به منزله لحظه‌هایی گذرا به شمار می‌آیند.
سال‌هایی که باید در کنار یک همسر جانباز صبورانه زندگی کرد و بدون آنکه خم بر پیشانی آورد، شور و شوق زندگی را در دل وی و فرزندان بارور کرد و ترنم صفا و صمیمیت را در چارچوب خانه جاری و ساری کرد.
اگر مادران ، همسران و خواهران و دختران شهدا در بین ما نبودند و شاهد افتخار آن ها بر شهادت عزیزان شان نبودیم ، اینک به طور قطع و یقین ، فرهنگ ایثار و روحیه ی شهادت طلبی در میان مردان ، پسران ، جوانان و آحاد ملت نبود. پس ای خواهران عزیز! رسالت امروز شما بسی سنگین تر است! اگر دیروز ، ما با تهاجمی نظامی دشمن مواجه بودیم ، امروز با شبیخون فرهنگی او مواجهیم ، که این برای هر جامعه ایی ، حربه یی بس برنده تر است. از این رو خود را موظف و مکلف بدانیم تا با توکل به خدا و با سلاح ایمان ، علم ، عفت ، پاکدامنی ، ایثار ، شجاعت و شهامت و با الگوپذیری از حضرت فاطمه ی زهرا (س) و حضرت زینب (س)و شیر زنان حاضر ، و با اطاعت کامل و بی چون و چرا از ولایت مطلقه ی فقیه ، دشمنان قسم خورده ی اسلام و انقلاب را در رسیدن به هدفشان که همانا شکست انقلاب و نابودی اسلام است ، ناکام گذاشته و با جدیت و تلاش ، شاهد بالندگی و گسترش روز افزون اسلام و انقلاب در سرتاسر جهان بوده و زمینه ی ظهور منجی عالم بشریت حضرت مهدی (عج) را فراهم آوریم.

 نقش زنان در حفظ آثار و ارزش‏های دفاع مقدس پس از جنگ

زنان و به خصوص مادران، همسران، خواهران و دختران شهدا، جانبازان و اسرا، نقش به سزایی در ترویج ارزش‏ها و فرهنگ روزهای آتش و خون دارند. انتشار نامه‏های خانواده رزمندگان در آن روزها، سخنرانی‏ها، مراسم یادبود و... همگی در بزرگداشت یاد آن روزها اثرگذار می‏باشند. کتاب «نامه‏های فهیمه» که پس از فوت وی چاپ شد، یکی از هزاران نمونه‏ای است که موجب تشجیع و آسودگی خیال مردان از ناحیه زنان می‏شد. در قسمتی از این نامه‏ها می‏خوانیم:
«سلام مرا از این راه دور بپذیر؛ سلامی که از سینه‏ای برمی‏خیزد که دوری تو آن را سخت تنگ کرده. سلامی که از قلب مصیبت دیده‏ام بیرون می‏آید و بر قلب مصیبت دیده‏ات می‏نشیند؛ ولی بدان که امام صادق (علیه‏السلام) فرموده است: «اگر مؤمن پاداشی را که برای مصیبت‏ها دارد، بداند، آرزو می‏کند که او را با مقارض‏ها تکه تکه کنند.... »
«غلامرضا! خیلی دلمان برایت تنگ شده، ولی چه کنیم که اسلام را بیشتر و بیشتر از تو دوست داریم. چه کنیم که ما حسین (علیه‏السلام) را بیشتر از تو دوست داریم. چه کنیم که عشق حسین (علیه‏السلام) قبل از عشق تو در وجودمان نقش بسته است؛ چرا که اول چیزی که در ابتدای زندگی‏ مان چشیدیم، تربت پاک حسین (علیه‏السلام) بود... .»
گذشته از این، زنان در عرصه هنر و ادبیات نیز نقش آفرین بوده‏اند. اشعار مرحومه سپیده کاشانی در سرودن حماسه رزم آوران معروف و بیاد ماندنی است. دیگران نیز همچون طاهره صفار زاده، سیمین دخت وحیدی، مهری حسینی و... در سرودن حماسه‏ها نقش به سزا داشته‏اند. مثنوی «کربلا در کربلا» از خانم مهری حسینی یکی از این نمونه‏هاست که داستان زندگی سرلشگر شهید مهدی زین‏الدین را به تصویر می‏کشد:
ای خدای جاودان لم یزل!
شرح مردان جا نگیرد در غزل
جای آرام و سکون، توفان بکار
تا بگویم از عزیزی بی قرار
تا ببویم اندکی با مثنوی
عطر عشق پاکِ مردی معنوی
داده بودی همسرت را این خبر
بر نخواهی گشت هرگز از سفر
تا نپوشی جامه‏ای از جنس نور
برنداری دست از شوق حضور
در زمینه ادبیات داستانی نیز بانوانی چون خانم راضیه تجّار، سمیرا اصلان پور، زهرا زواریان، مریم صباغ زاده، ایرانی، طاهره ایبد، مهری ماهوتی، بلقیس سلیمانی، حبیبه جعفریان و حتی زنان جوانی که در هشت سال دفاع مقدس یا به دنیا نیامده بودند و یا کودکی بیش نبوده‏اند، اکنون سراینده و نویسنده آن روزهایند، که خون، اثری در فرهنگ مردم می‏گذارد که هیچ چیزی نمی‏تواند جای آن را بگیرد. مؤسسه روایت فتح، یکی از مؤسساتی است که با قلم نوقلمانی چون فرزانه مردی (کتاب شهید حسن باقری)، مریم برادران (کتاب شهید همت)، فاطمه غفاری، نفیسه ثبات و دیگر نویسندگان و شاعران جوان، دری را گشوده است که هرگز بسته نخواهد شد. و این فرهنگ آرمان شهری است که تا کَسی با عشق وارد آن نشود، درکی از آن نخواهد داشت.
راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

عکاسی و خبرنگاری جنگ

خانم خدامرادی یکی از خبرنگارانی است که در طول جنگ عکس‏هایی به یادماندنی تهیه کرده است. وی در این مورد می‏گوید: «اوایل انقلاب ویزیتور روزنامه اطلاعات بودم. بعد از مدتی خبرنگار شدم. اواخر شهریور 59، وقتی عراق به زادگاهم کرمانشاه حمله هوایی کرد، جهت تهیه عکس و گزارش به سمت کرمانشاه رفتم... بمباران مدرسه پسرانه‏ای را به خاک و خون کشیده بود....»

 اسارت در جنگ

فاطمه ناهیدی آن روزها دختری بیست و چهار ساله بود که پس از فارغ التحصیلی در رشته مامایی، با سفر به مناطق محروم، می‏کوشید تا در این عرصه آن چه می‏تواند، انجام دهد. در یکی از همین سفرها، در شهر بم، خبر جنگ را شنید و عازم جبهه شد. خیلی زود نام او در سیاهه اولین کسان و اولین زنانی که به اسارت عراق درآمدند، ثبت شد.9 او و هم ‏بندانش، معصومه آبادی 17 ساله، مریم بهرامی و حلیمه آزموده، 40 ماه در اسارت به سر بردند. در دوران اسارت 17 روز تمام اعتصاب غذا کردند تا آنان را از زندان سیاسی الرشید به اردوگاه‏های مخصوص اسرا ببرند. برادران اسیر هم باورشان نمی‏شد که آنان بتوانند تحمل کنند. سرمشق اسرا بودند؛ با حجابشان، کلامشان و استقامتشان.

 شرکت مستقیم در عملیات‏ها

خواهر جانباز، آمنه وهاب‏زاده چنین می‏گوید: «روز دهم جنگ، همراه سیصد نفر از خواهران به جبهه اعزام شدیم. وقتی به ماهشهر رسیدیم، بعضی همانجا ماندند و من همراه بقیه راهی خط مقدم شدم. آن زمان خط مقدم خرمشهر و آبادان بود. این مدت همراه دکتر چمران بودیم و چون ایشان و همسر گرامیشان قبلاً به ما آموزش چریکی داده بودند، حتی قرار شده بود همراهشان به لبنان هم برویم. خرمشهر که سقوط کرد، ما تا پشت کشتارگاه عقب کشیدیم و در بیمارستان ولی عصر (عج) مستقر شدیم. چون خرمشهر خالی از سکنه شده بود، از ما نیز خواستند تا شهر را ترک کنیم. ما جزء آخرین نفراتی بودیم که از خرمشهر خارج می‏شدیم. بعدها در عملیات ثامن الائمه و بیت المقدس شرکت کردم. در والفجر یک شیمیایی شدم... هفت بار مجروح شدم. پای چپم ترکش خورده و تا به حال سه بار عمل شده و احتمالاً آخر هم قطع خواهد شد...»

برادر جانباز، ایران خواه، چنین می‏گوید: «خانم فاطمه نواب صفوی، نوه شهید نواب صفوی، به عنوان دیده‏بان به طرف بهمن شیر رفته بود. او با اطلاعات مؤثر و مفیدی که از موقعیت دشمن می‏داد، در موفقیت عملیات نقش تعیین کننده‏ای را ایفا کرد. در آخرین دیدار او را در حالی دیدم که پیکر شهیدی را با خود حمل می‏کرد. معلوم شد که از یک عملیات موفق چریکی بازمی‏گردد.»

خواهر نوشین نجار نیز ادامه می‏دهد: « گونی‏ها را پر از شن می‏کردیم و در نقاط حساس خرمشهر می‏چیدیم. شب‏ها روی پشت بام مسجد جامع با اسلحه ام نگهبانی می‏دادیم و هر چند ساعت یکبار پست خودمان را عوض می‏کردیم.»

«در جریان خرمشهر تعدادی از خواهران واقعاً رشادت شان خیلی بیش از مردها بود. خواهر شهناز حاجی شاه، از نظر اخلاق، شجاعت ایثار و تقوا و طهارت الگوی ما بود. مردانه می‏جنگید. با وجود شدت درگیری‏ها در این چند روز، کسی تار مویی از ایشان ندید و کلامی به جز سلام نشنید. وقتی برای استراحت به عقب برمی‏گشتیم، او به سرعت مشغول آماده کردن غذا می‏شد.
شهناز حاجی شاه، سرانجام به آرزویش رسید و جلو مقرّ همیشگی‏اش مکتب قرآن، زمانی که آمده بود برای سنگرها غذا ببرد، همراه یکی از دوستانش شهناز محمدی، بر اثر اصابت ترکش خمپاره دشمن، به شهادت رسید و از برادرش حسین حاجی شاه که دوّم آبان 59 به این فوز نائل شد، سبقت گرفت.»

زهره حسینی، دختری پانزده ساله بود، که در هفته اول جنگ پدر شهیدش را با دست خود دفن کرد و یازدهم مهر 59 نیز بدن قطعه قطعه شده برادرش علی را که در مدرسه به شهادت رسیده بود، دفن کرد. مادر شهیدان شهناز، حسین و محسن حاجی شاه، برای آنکه پیکر دخترش به دست مزدوران دشمن نیفتد، خود برای او قبر کند و او را دفن نمود.
خانم بدیعی نوعروس پانزده ساله بود. تنها چهل روز از ازدواجش می‏گذشت، وقتی جنازه شوهرش را آوردند، خودش او را کفن کرد؛ با دستان خودش، با دست‏هایی که هر کسی آن را ندارد).. .

 حضور زنان در میدان نبرد و خط مقدم

زنان مسلمان ایرانی با الهام از تعالیم اسلامی با شجاعت و شهامت وصف ناشدنی، در صحنه های مختلفی حتی در میدانهای رزم حضور یافتند. خواهران بسیج و سپاه خرمشهر از جمله زنانی بودند که در منطقه عملیاتی باقی ماندند و به کارهایی از جمله حفاظت از انبار مهمات و رساندن آن به رزمندگان اسلام، کندن سنگر، تهیه و طبخ غذا برای رزمندگان مشغول شدند. زنان غیور و شجاع ایرانی گاه با دست خالی و یا چوبدستی مزدوران بعثی را به اسارت گرفتند. یک شیرزن سوسنگردی با چوبدستی خود چند سرباز عراقی را به اسارت گفت و قهرمان دیگری تعدادی از آنان را در یک اتاق محبوس کرد و به سربازن اسلام تحویل داد. آنان در شهرهای مرزی دلیرانه مقاومت کردند گویی ترس را از یاد برده بودند و فقط به حق میندیشیدند و بس.آنان آیینه تمام نمای ایثار و فداکاری و اسطوره های شهادت و شهامت بودند، فرار از دشمن برای ایشان مفهومی نداشت و بر این عقیده بودند که تا آخرین نفس نباید پشت به دشمن کرد. شیرزنان سلحشور ایرانی خاطره مجاهدات و فداکاریهای زنان مجاهد صدر اسلام را زنده کردند آنان تا سرحد جانبازی و شهادت پیش میرفتند و آرزوی شهادت داشتند. در حالات مرحومه فهیمه بابائیانپور، همسر شهید غلامرضا صادقزاده، گفته اند که وقتی امام خمینی از فهیمه برای جاری ساختن صیقه عقد درخواست وکالت کردند، فهیمه با کلامی رسا به امام عرض کرد: جواب مثبت من مشروط است! اطرافیان با تعجب پرسیدند: چه شرطی؟ فهیمه به امام گفت: «به شرط دعای شما برای شهادت هر دوی ما در این دنیا و قبول شفاعت ما در آخرت.» همین روحیه شهادت طلبی است که امام خمینی را به پیروزی مطمئن می سازد و می فرماید: «من هر وقت بانوان محترم را می بینم که با عزم و اراده قاطع در راه هدف ما حاضر به همه طور زحمت بلکه شهادت هستند، مطمئن میشوم که این راه به پیروزی منتهی می شود.» و نیز می فرماید: «... بعضی از خانمها قسم میدهند که شما دعا کنید که ما شهید بشویم من دعا میکنم که آنها ثواب شهادت را ببرند و پیروز بشوند.»

پرستاری و امداد رسانی به مجروحین

یکی از خواهرانی که خود در حماسه مقاومت خرمشهر حضور داشته است، می‏گوید: «در آن روزها خواهران دو دسته بودند، عده‏ای برای مهمات رسانی تعیین و تعدادی هم برای امدادگری راهی بیمارستان شدند. ما به بیمارستان رفتیم. پشت سر هم مجروح می‏آوردند. دست و پاها و بدن‏های پاره پاره، که در پتو و حصیر پیچیده شده بودند. اوائل جرأت نمی‏کردیم به آن‏ها دست بزنیم؛ ولی کم‏کم عادت کردیم. خواهران هر کار نیاز بود، می‏کردند، از تخلیه مجروحین و پرستاری تا کار در آشپزخانه و نگهبانی از بیمارستان. امکانات بسیار کم و مختصر بود. مجبور بودیم سِرُم‏ها را به میخ آویزان کنیم، روز به روز وضع بدتر می‏شد... آب و برق نبود و آب از شط می‏آوردیم و یا شستشو را کنار شط انجام می‏دادیم. این باعث شد که آب، عده‏ای از خواهران را تا وسط شط ببرد... که تعدادی از آن‏ها غرق شدند...»

«جنگ شروع شده بود که به اتفاق چند نفر از خواهران پرستار داوطلبانه به مریوان رفتیم. یک روز خواهری را برای عمل آوردند که دستش سفید سفید شده بود. حالت غش و بیهوشی داشت و از ضعف مفرط رنج می‏برد. ما بلافاصله به مداوای او مشغول شدیم. بعد که حالش بهتر شد، و از وضعش پرس و جو کردیم، فهمیدیم این خواهر اهل شمال است. چندی پیش که عملیات شروع شده، نیمه شب به منطقه رسیده و اظهار داشته که می‏خواهم در یک مرکز درمانی در کنار پرســتاران کـار کنم. او به مدت 72 ساعت، بی آنکه چیزی بخورد، در اتاق عمل پنس‏ها را می‏شسته و دسته بندی می‏کرده است. از بس که دستش داخل آب بوده، خون به دستش نرسیده و دست کاملاً سفید شده بود. این خواهر شمالی پس از بهبودی، مجدداً در منطقه ماند و به صورت تجربی به پرستاری مجروحین جنگی پرداخت.»

خواهر 18 ساله ای که خانه و کاشانه خود را رها کرده و راهی مناطق جنگی شده ، چه هدفی جز رضای خدا و حفظ اسلام می تواند داشته باشد؟ او با چه بینشی به تمامی امیال و خواسته های نفسانی خود پشت پا زده که شب ها تا صبح به پرستاری از مجروحان می پردازد؟ او در خاطرات خود می گوید :« در آبادان و بیمارستان طالقانی به عنوان امدادگر ، بیست شب به طور مرتب نخوابیده بودیم ، شب ها مجروح بیش تری می آوردند ، این کار را به خاطر عشق و علاقه می کردیم ، زمانی که بچه های مجروح را در آن حالت می دیدیم ، همه چیز را از یاد می بردیم.»
حضور زنان در نقش پرستار و پزشک در بیمارستان‏های صحرایی و پشت جبهه بسیار پررنگ بود و ما در اینجا تنها به چند نمونه کوتاه اشاره کردیم.

پی نوشت ها :

1- آیت الله جوادی آملی، زن در آینه جلال و جمال، نشر فرهنگی رجاء، ص 292.
2- عشق و آتش (ویژه‏نامه بانوان فداکار مازندران)، ص 104 و 106.
3- علیرضا کمری، نامه‏های فهیمه، دفتر ادبیات و هنر مقاومت، ص 137.
4- عوامل معنوی و فرهنگی دفاع مقدس، مرکز تحقیقات اسلامی نمایندگی ولی فقیه در سپاه، ص 80
5- نقش پشتیبانی رزمی در دفاع، کنگره نقش زنان در دفاع و امنیت، ص 10
6- نامه‏های فهیمه، ص 116.
7- نقش پشتیبانی رزمی در دفاع، کنگره نقش زنان در دفاع و امنیت
8- حدیث ولایت، ج 3، ص 54.
9- خاک، خون، حماسه، مجموعه شعر دفاع مقدس، به کوشش شیرینعلی گلمرادی
10- نقد و بررسی ادبیات منظوم دفاع مقدس، دکتر محمد رضا سنگری، ج 3
11- در جنگ طولانی، مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ
12- نقش زنان مسلمان در صدر اسلام.
13- نقش دفاعی زنان در جهان.
14- زنان جنگ، به کوشش سید امیر معصومی، سازمان عقیدتی سیاسی ارتش جمهوری اسلامی ایران
15- عوامل معنوی و فرهنگی دفاع مقدس (وحدت مردمی و حضور روحانیت)، مرکز تحقیقات اسلامی نمایندگی ولی فقیه در سپاه.
16- مثنوی کربلا در کربلا، مهری حسینی، نشر پردیسان، 1381.

[ جمعه 20 آبان1390 ] [ 19:42 ] [ یادو خاطره 8 ] [ ]

 

پاسدار انقلاب اسلامی آگاهانه راه حسین (ع) را که ادامه راه انبیاء الهی است انتخاب می کند و در این راه، فروغ خون اصحاب حسین (ع) و شهیدان گلگون کفن کربلا را چراغ راه خویش قرار می دهد.

شهادت دُرّ گرانبهایی است که بعد از جنگ به هر کس نمی دهند.

ما فقه بـه معنـای واقعی کلمـه و قرآنی آن را در میدان جنگ آموخته ایم .

امروز، به فضل همین شهادتها و به برکت خون شهدا، ملت ما، ملت سربلند و آبرومندی است و ملتها آبرو و عزت را این گونه باید پیدا کنند.

شهادت بالاترین پاداش و مزد جهاد فی سبیل الله است.

همه کسانی که در جنگ تحمیلی هشت ساله، چه با حضور خود یا فرزندان و عزیزانشان، حضور و فعالیتی داشته اند، مخصوصا خانواده شهیدان عزیز و جانبازان و اسیران گرامی، باید بدانند که در امتحانی بزرگ شرکت کرده و در آن سربلند بیرون آمده اند .

فرزندان شهدا بدانند که پدران آنان موجب شدند که اسلام، در چشم شیطانها و طاغوتهای عالم، ابهت پیدا کند.

ایستادگی در مقابل دشمنان مقتدر و مسلط، زورگوی ظالم و پرروی گستاخ، کار بسیار بزرگ و با عظمتی است. این همان کاری است که مردم ما کردند و عظمت ملت ما به خاطر همین شهادت جوانان شما و شجاعت فرزندانتان بود.

شهید جانش را فروخته و در مقابل آن، بهشت و رضای الهی را گرفته است که بالاترین دستاوردهاست. به شهادت در راه خدا، از این منظر نگاه کنیم. شهادت، مرگ انسانهای زیرک و هوشیار است که نمی گذارند این جان، مفت از دستشان برود و در مقابل، چیزی عایدشان نشود.

شهدا، علاوه بر مقامات رفیع معنوی، که زبانها و قلمها از توصیف آن و چشم و دلها از مشاهده آن ناتوانند، مشعلدار پیروزی و استقلال ملتند و حق بزرگ آنان بر گردن ملت، بسی عظیم است.

پرچم عروج انسان به بام معنویت که امروز در گوشه و کنار دنیا برافراشته می شود، در حقیقت پرچم امام ما و شهیدان اوست. آنها زنده اند و روز به روز زنده تر خواهند شد.

من اکنون به پدران و مادران، همسران و فرزندان، خواهران و برادران و دیگر کسان شهدای عزیز و جانبازان و اسراء و مفقودین درود می فرستم و اعلام می کنم که آنان در رتبه و شان معنوی، بلافاصله پشت سر عزیزان فداکار خویشند.

هر چه داریم، به برکت جانفشانیها و فداکاری هاست، به برکت روحیه شهادت طلبانه است.

اساسا جهاد واقعی و شهادت در راه خدا، جز با مقدمه ای از اخلاصها و توجه ها و جز با حرکت به سمت "انقطاع الی الله" حاصل نمی شود.

اگر مجاهدت فداکارانه جوانان این مرز و بوم که به این شهادتها منتهی شده است نمی بود، همه روزهای این ملت، در زیر چتر سیاه ظلم و تجاوز و دخالت دشمنان اسلام و ایران، به شبهای تار بدل می گشت.

فداکاری شهیدان و گذشت خانواده ها و حضور رزمندگان ما بود که ابرهای تیره و تار آن روزگار دشوار را از افق زندگی این ملت زدود.

[ جمعه 20 آبان1390 ] [ 19:25 ] [ یادو خاطره 8 ] [ ]

ماموریت های بسیج

مهم ترین مأموریت های بسیج را در حال حاضر می توان بدین شرح خلاصه کرد:

1) مقابله با استکبار:
در رأس مأموریت های بسیج و ستیز با جهانخواران و به ویژه دشمن اصلی این انقلاب، امریکاست. در یکی از پیام های امام(ره) به مناسب هفته بسیج در تاریخ 2 آذر 1367 می خوانیم:
«من مجدداً به همه ملت بزرگوار ایران و مسؤولان عرض می کنم چه در جنگ و چه در صلح بزرگ ترین ساده اندیشی این است که تصور کنیم جهانخواران خصوصاً امریکا و شوروی از ما و اسلام عزیز دست برداشته اند؛ لحظه ای نباید از کید دشمنان غافل بمانیم. در نهاد و سرشت امریکا کینه و دشمنی با اسلام ناب محمدی - صلی الله علیه و آله و سلم - موج می زند. در ادامه برای مقابله با آنان می فرماید: خلاصه کلام اگر بر کشوری نوای دلنشین تفکر بسیجی طنین انداز شد، چشم طمع دشمنان و جهانخواران از آن دور خواهد گردید والا هر لحظه باید منتظر حادثه ماند». بسیج باید مثل گذشته و با قدرت و اطمینان خاطر به کار خود ادامه دهد...(1)
2) قیام در مقابل انحرافات :
«اکنون که به حمدالله تعالی دانشگاه از چنگال جنایت کاران خارج شده و بر ملت و دولت جمهوری اسلامی است، در همه اعصار که نگذارند عناصر فاسد دارای مکتب های انحرافی یا گرایش به غرب و شرق در دانش سراها و دانشگاه ها و سایر مراکز تعلیم و تربیت نفوذ کنند و از قدم اول جلوگیری نمایند تا مشکل پیش نیاید و اختیار از دست نرود و وصیت اینجانب به جوانان عزیز دانشگاه ها و دبیرستان ها آن است که خودشان شجاعانه در مقابل انحرافات قیام نمایند تا استقلال و آزادی خود و کشور و ملت خودشان مصون باشد». (2)
3) تحمل صبر و مبارزه علمی و عملی :
من در اینجا به جوانان عزیز کشورمان به این سرمایه ها و ذخیره های عظیم الهی و به این گل های معطر و نو شکفته جهان اسلام سفارش می کنم که قدر و قیمت لحظات شیرین زندگی خود را بدانید و خودتان را برای مبارزه علمی و عملی بزرگ تا رسیدن به اهداف عالی انقلاب اسلامی آماده کنید... مبارزه علمی برای جوانان زنده کردن روح جستجو و کشف واقعیت ها و حقیقت هاست، و اما مبارزه عملی آنان در بهترین صحنه های زندگی و جهاد شهادت شکل گرفته است.

4) تعلیم و تربیت جوانان در جهت پاسداری از اصول و اهداف انقلاب و نظام :
 «... بسیجیان در تعلیم و تربیت جوانان و نوجوانان مساعی جمیله خود را روز افزون کنند».(3)

پی نوشت ها:
1. صحیفه امام جلد 21، ص 54، 2/9/67.
2. صحیفه نور – جلد 21، ص 192.
3. صحیفه امام، جلد 15، ص 232.

[ جمعه 20 آبان1390 ] [ 19:23 ] [ یادو خاطره 8 ] [ ]
متن کامل وصیت نامه شهید حسین جوبیان

بسم رب الشهدا و الصديقين

«ان الله يحب الذين في سبيله صفا كانهم بنيان مرصوص»

«به درستي كه خداوند دوست مي دارم مؤمناني را كه در صف واحد چون سدي آهنين در راه او نبرد مي كنند.»

به نام پاسدار حرمت خون شهيدان و به نام آن كسي كه همه ي ما را خلق كرد تا بيازمايد مارا. به نام آن كسي كه مرا به درب خانه ي خود بلند كرد تا مرا مورد آزمايش قرار دهد.

به نام خداوندي كه هر زمان و مكاني حق را بر باطل فاتح مي گرداند و به شهيدان در راهش نويد بهشت جاوداني را مي دهد و سلام و درود بر منجي عالم بشريت و خورشيد فروزان مهدي موعود(عج) و با سلام و درود بر خميني پير جماران كوبنده ظلم و فساد.

وصيت نامه ي ناقابل خود را كه چند كلمه اي ضمن تذكر مي باشد آغاز مي كنم.

چه زيبا و آموزنده است اين جبهه ها. اين دانشگاه اسلامي، چه گوياست اعمال اين رزمندگان كه اينگونه درس معنويت و عرفاني را به همه مي آموزند تا راه چگونه زيستن و پيروز شدن حق بر باطل و ديدار دوست (الله) را ياد  مي دهد. بيائيد بر عليه كفار بشتابيم تا ديگر ظلم و فساد را بركنيم و به جاي آن مهدي عدالت گستر را جايگزين كنيم.

سخني با اين مردم غيور و شهيدپرور منطقه كه هر لحظه فرزندانتان در جبهه ها حماسه مي آفرينند و اين حماسه هاي رزمندگان ما، با نيروي پر توان حزب الله و ايمان به خدا مي باشد. بياييد خداگونه اعمال خود را انجام دهيم بياييد راضي به رضايت خدا باشيم.

اي مردم و اي اسلاميان و اي رهروان راه قرآن، شما را به خدا سوگند مي دهيم كه مبادا اين امام، اين اميد مستضعفان را تنها بگذاريد و به هواي نفساني فكر كنيد. از هواي نفساني پرهيز كنيد كه مسلط بر نفس پيروزي را مي آفريند. پس امام را دعا كنيد. او را تنها نگذاريد كه به سقوط كشانيده خواهيد شد و اگر عصيانگري كرديد تا ابد زير دست كفار خواهيد بود.

سخني با پدر و مادرم

از شما مي خواهم كه اگر اشتباهي از من ديديد مرا ببخشيد و از شما مي خواهم كه حلال كنيد و اميدوارم كه در پرورش فرزند، نيكو عمل كنيد.

سخني با برادران و خواهرانم: از شما هم طلب حلاليت مي كنم و مرا به بزرگي خودتان ببخشيد .

برادران گراميم! از شما مي خواهم كه راه شهدا كه راه انبيا ست ادامه دهيد تا نزد خدا مسئوليتي نداشته باشيد.

سخني با همسر عزيز و گراميم: همسر عزيزم! از شما مي خواهم زينب وار زندگي كنيد و نداي «هل من ناصر ينصرني» حسين زمان را با عفت ،حجاب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از خود نشان ندهي كه اجر تو نزد خدا كم مي شود.

همسرم در موقع شهادت من گريه نكن و لباس سياه بر تن نكن كه اين منافقين بدانند فرزندان اسلام چگونه ايثارگري مي كنند و از دشمن هيچ باكي ندارند.

و سخني با عموي عزيزم: از شما طلب بخشش و حلاليت مي كنم و از زحماتي كه شما براي من در طول زندگيم كشيده ايد قدرداني و تشكر مي كنم.

و در آخر از تمامي دوستان و آشنايان و اقوام حلاليت مي طلبم و اميدوارم مرا به بزرگي خودتان ببخشيد. و همچنين در آخر از كليه كساني كه مرا شخصي مزاحم خويش مي دانستند مي خواهم در تشييع جنازه ام شركت نكنند كه من راضي نيستم در مراسم عزاداريم شركت كنند.

خدايا! مرا بيامرز كه چه بسيار شوخيهايي كه سبب كم عقلي مي گردد انجام دادم.

بارالها! مرا ببخش كه چه بسيار سخناني گزاف و بيهوده و لغو گفته ام.

خداوند از تو مي خواهم كه طول عمر امام ما را زياد كني و آن را تا انقلاب مهدي از گزند دشمنان حفظ فرما.

پس همه با هم دعا كنيم: خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار.

برادر كوچك شما : حسين جوبيان

13/4/61

دست غواص شهيد و قمقمه آب

[ جمعه 20 آبان1390 ] [ 19:16 ] [ یادو خاطره 8 ] [ ]
 
خاطراتی سبز از یاد شهیدان

اگر من فرمانده ام می گویم نماز نخوان

در خاطره برادر ناصر علی بابایی آمده است: چند روزی به عملیات والفجر 10 مانده بود که به اتفاق حاج احمد و دو کرد عراقی که با منطقه آشنا بودند، برای شناسایی به عمق منطقه حلبچه رفتیم...پس از مدتی راهپیمایی در غاری دور از دید دشمن چند ساعتی را به استراحت پرداختیم با تاریکی هوا حرکت کردیم. (آن دو کرد) زیاد مورد اطمینان نبودند اما در حد یک بلدچی بایستی از آنها استفاده می کردیم... خود را فرمانده ما می دانستند. به هر حال از نقطه حساس منطقه که بین دشمن بود عبور کردیم و پشت سر آنان رسیدیم. صدای کش کش پاها و صحبت آنان (دو کرد عراقی) نه تنها نماز من بلکه هر صدایی را تحت الشعاع قرار می داد. به محض اینکه متوجه نماز خواندن من شدند، شروع به نق زدن کردند که حالا چه وقت نماز خواندن است. من که حرف او را بی اساس می دیدم، گوشم بدهکار نبود و نماز را ادامه دادم. یک مرتبه اسلحه خود را بر زمین کوبید و با صدای بلند گفت: مگر نمی گویم نماز نخوان. دشمن متوجه می شود چرا گوش نمی کنی؟! اگر من فرمانده ام می گویم نماز نخوان. من نماز را تمام کردم و دستور فرمانده عراقی را اطاعت نکردم.

اگر مثل آنها نباشم، فرمانده عادلی نیستم

در خاطره ای از حجت الاسلام بختیاری نقل شده است: روزی او (قائم مقام لشکر پنج خراسان، شهید چراغچی) را دیدم در حالی که لباسهایی کهنه به تن و پوتینهایی رنگ و رو رفته به پا داشت. درست در هیئت یک بسیجی در سنگری دور افتاده. بعدها در غیاب او برای نیروها سخنرانی کردم و از منش و افتادگی اش قدری تعریف کردم و گفتم: این از عظمت و اخلاص یک فرمانده و سردار است که مانند نیروهای زیر دستش لباس بپوشد. نمی دانم چه جور خبر به او رسیده بود که به من گفت: حاج آقا، بهتر بود از این موضع عبور می کردید و چیزی راجع به من نمی گفتید.

گفتم: برای من جالب بود که شما به عنوان یک فرمانده لایق، این لباس را بپوشید.

گفت: حاج آقا، علتش این است که گاهی اوقات سهمیه لباس وپوتین به همه نیروها نمی رسد. آنها لباسهای کهنه می پوشند. دیدم اگر مثل آنها نباشم، فرمانده عادلی نیستم.

جارو کردن فرمانده

در خاطره ای از برادر مصباحی آمده است: جلسه فرماندهان در قرارگاه و تیپ برگزار شده بود. همه آمده بودند جز آقا ولی (اللّه چراغعلی قائم مقام لشکر پنج نصر خراسان) سابقه نداشت آقا ولی بدقولی و یا تأخیر داشته باشد. جلسه بدون ایشان هم برگزار نمی شد. پرس و جو کردیم. آقا ولی را در اقامتگاه بسیجیان در منتهی الیه قرارگاه یافتیم. داشت زمین قرارگاه و محیط خوابگاه بسیجی ها را جارو می کرد تا وقتی بسیجی ها از راه رسیدند، محیطی پاکیزه داشته باشند. و آنقدر سرگرم اینکار شده بود که گذشت زمان را احساس نکرده بود.

به روی چشم، امشب می آیم

یکی از برادران سپاه نقل کرده است. شهید اسماعیل دقایقی ـ فرمانده دلاور لشکر بدر ـ شبها با استفاده از تاریکی به چادرهای بچه های بسیجی سر می زد و آنها را نظافت می کرد. از بس خاکی می گشت، اگر کسی به لشکر بدر می آمد، نمی توانست تشخیص بدهد فرمانده این لشکر کیست. یکبار یکی از بچه ها که اسماعیل را نمی شناخت و فکر می کرد نیروی خدماتی است، به او گفته بود: چرا نیامدی چادرمان را نظافت کنی؟ و او جواب داده بود: به روی چشم، امشب می آیم

من کاری نکرده ام

در روایت برادر آینه ساز آمده است: در سال 64 به من مأموریت داده شد تا مقداری وسایل را به قرارگاه رعد ببرم و تحویل سرهنگ بابایی بدهم. تا آن زمان من و دوستانم سرهنگ بابایی را ندیده بودیم... ساعتهای آخر شب بود که به قرارگاه رعد رسیدیم. با ورودمان به قرارگاه، برادری را که لباس بسیجی به تن داشت و سرش را هم ماشین کرده بود، دیدیم. او ضمن خوش آمد گویی از ما پرسید: شام خورده اید؟ گفتم: خیر.

بی درنگ برای ما سفره پهن کرد و ما مشغول خوردن شدیم. او ایستاده بود و منتظر ما بود تا اگر ما چیزی خواستیم، تهیه کند. همسفران من چند بار دستور آوردن آب و نان دادند و او با نهایت احترام دستورات ما را انجام داد. پس از خوردن غذا، آن بسیجی سفره را جمع کرد، سپس رفت و طولی نکشید که دیدم تعداد زیادی پتو روی دوشش گذاشته و وارد سوله شد. هنگام خواب از آن بسیجی پرسیدم که چگونه بایستی خودمان را به سرهنگ بابایی معرفی کنیم. او گفت: حالا که دیر وقت است، اگر صبح بپرسید، به شما معرفی می کنند.

صبح زود پس از صرف صبحانه آدرس سرهنگ بابایی را گرفتیم...من به همراه دوستانم وارد اتاق شدیم، همان بسیجی دیشبی را دیدیم. از او پرسیدیم: جناب سرهنگ بابایی کجا هستند؟

او گفت: بفرمایید.

ما که متوجه نشده بودیم که او چه می گوید...، دوباره حرفمان را تکرار کردیم. بسیجی در حالی که سرش را پایین انداخته بود، گفت: بفرمایید، خودم هستم. باورمان نمی شد که ایشان سرهنگ بابایی باشند. به یاد دستورهای شب پیش افتادیم و شرمنده شدیم. ابتدا حرف را با عذرخواهی شروع کردیم و از حرکت دیشبمان پوزش خواستیم. ایشان از عذرخواهی ما ناراحت شدند و گفتند: برادر، من کاری نکرده ام، این وظیفه من بوده است. شما همه خدمتگزاران اسلام هستید.

ما همه سرباز امام زمان(عج) هستیم

محمد علی یزدی یکی از سربازان شهید سرتیپ محمد جعفر نصر در سال 1365، خاطره ای از ایشان نقل کرده است: تابستان سال 65 وارد خدمت سربازی شدم. پس از مدتی از اصفهان به گروهانی از لشکر 28 سنندج که فرماندهی آن را شهید نصر به عهده داشت، منتقل شدم. در ابتدای امر در پایین ارتفاع سورن، انباردار، سه گالن نفت 20 لیتری به من داد تا آنها را بالای کوه ببرم. اندکی از مسیر را طی کرده بودم که فردی نظامی را دیدم که در گوشه ای نشسته است و آیات قرآن را زیر لب زمزمه می کند. در همان حال متوجه من شد و خواندن قرآن را خاتمه داد و به سوی من آمد و گفت: «برادر، با این بار سنگین نمی توانی بالا بروی، بگذار کمکت کنم». پیش آمد تا یکی از گالنها را بردارد. به او گفتم زحمت می شود، خودم می برم. اما قبول نکرد. یکی از گالنها را در کوله پشتی گذاشت و به دوش گرفت و یک گالن را هم دونفری برداشتیم. در بین راه به او گفتم: تو هم سرباز اینجایی؟ گفت: «ما همه سرباز امام زمان (عج) هستیم.» سپس سراغ فرمانده (جناب سروان نصر) را از او گرفتم، گفت: «همین اطراف است» هنگام ظهر برای من غذا آماده کرد. ناهار را در یک سنگر با هم خوردیم. بعد از صرف غذا به علت خستگی زیاد، اندکی خوابیدم. پس از بیداری، شخصی وارد سنگر شد و از من پرسید: جناب سروان نصر را ندیدی؟ گفتم: من نیز می خواهم او را ببینم. با تعجب به من نگاه کرد و گفت: چطور او را ندیدی؟ تو که ناهار را با او بودی. تازه آن موقع متوجه شدم که با جناب سروان نصر هم سفره شده بودم. از سنگر بیرون رفتم و در اطراف گشتی زدم. دیدم باز هم مثل قبل در بلندی نشسته و در حال خواندن قرآن است. نزد او رفتم و با لحنی آمیخته با شرمندگی گفتم: چرا خودتان را به من معرفی نکردید؟ باز هم جواب قبلی را دریافت کردم که «ما همه اینجا سرباز امام زمان (عج) هستیم، و با هم هیچ فرقی نداریم.

اخلاص زیاد و پرهیز از شهرت و گمنامی

در حالات سردار شهید محمد بروجردی گفته اند:

بروجردی همواره از مصاحبه های مطبوعاتی و دوربین تلویزیونی گریزان بود و می خواست که از هیاهوها و جنجالها دور بماند و گمنام باشد. همیشه اصرار داشت که از من فیلمبرداری نکنید، بروید از این بچه هایی که می جنگند فیلمبرداری کنید. یکبار به هنگام پاکسازی محور بانه سردشت و حضور ایشان در شهرستان سردشت، یک فیلمبردار دوربین خود را به طرف او گرفت و فیلم تهیه کرد. محمد با نهایت ادب نزد وی رفت و آن قطعه فیلمی را که مربوط به خودش بود، پس گرفت و پاره کرد. او آنچنان نفس اماره خویش را سرکوب می کرد که حاضر بود به خاطر اسلام به هر خدمت و مسؤولیتی تن در دهد. برای او علی السویه بود که بگویند تو فرمانده ای یا مسؤولیت پایینتری بر عهده ات گذاشته شده است.

در اوج فروتنی

در روایت ستوان حسن دوشن آمده است: به همراه تیمسار بابایی در قرارگاه امام حسین(ع) هویزه بودیم. روزی یکی از ناخداهای نیروی دریایی به قرارگاه آمده بود. بابایی با لباس بسیجی و سرتراشیده در کناری سر به زیر انداخته بود و ناخدا او را زیر چشمی نگاه می کرد. ناخدا برگشت و (به شهید بابایی) گفت: حالت خوبه؟ عباس گفت: الحمد لله، خیلی خوبم...شما را می شناسم.

ناخدا گفت: مرا کجا دیده ای؟

مگر نه این است که برادرتان دبیر زبان است؟

ناخدا در حالی که آهسته به پهلوی عباس (بابایی) می زد، گفت:

او را از کجا می شناسی؟

...آن وقتها که من درس می خواندم، برادر شما مدیر مدرسه ما بود...

ناخدا گفت: بچه کجایی؟

...قزوین.

ناخدا گفت: خب، همشهری هم که درآمدیم.

و در حالی که لبخند می زد، دوباره به شانه عباس زد و گفت: خب، دیگر تعریف کن. برای چه به اینجا آمده ای؟...خدمت می کنم.

ناخدا پرسید: یعنی سربازی؟

...بله سربازم.

ناخدا گفت: می خواهی به فرمانده ات سفارش کنم. تا تو را یک هفته به مرخصی بفرستد و به پدر و مادرت سری بزنی؟

...خیلی ممنون، به مرخصی نمی روم.

...ناخدا...دوباره گفت: بیا برو مرخصی، صفا کن، عشق کن، روحیه ات تازه می شه. راستی اسم فرمانده ات را نگفتی.

عباس گفت: خدا.

ناخدا گفت: خدا که فرمانده همه ماست. اما فرمانده تو در اینجا چه کسی است؟ بگو تا همین حالا به او زنگ بزنم.

در همین حال، سرهنگ خلبان امیریان که برای انجام کاری از طرف شهید بابایی بیرون رفته بود، داخل شد... پس از ادای احترام گفت: تیمسار، همه کارهایی را که فرموده بودید، انجام دادیم. در ضمن طبق هماهنگی به عمل آمده، F-14ها روی منطقه می آیند.

با گزارش امیریان، ناخدا، تازه متوجه شد که اشتباه بزرگی رخ داده. از جا بلند شد.

عباس گفت: برادر بنشین، تازه داشتیم با هم آشنا می شدیم.

ناخدا که شرمسار به نظر می آمد، گفت: مرا ببخشید تیمسار واقعاً اشتباه کردم. من فکر کردم شما سرباز هستید و از پدر و مادرتان دور افتاده اید و گرنه چنین جسارتی نمی کردم.

عباس گفت: دوست من، ا همه برادریم. همه ما یک مسأله داریم و آن هم جنگ است. بنشین آقاجان، این چه فرمایشی است. 

[ جمعه 20 آبان1390 ] [ 18:37 ] [ یادو خاطره 8 ] [ ]

فاو :عرصه پیروزی

ساعت 10: 22 دقیقه روز 20/11/64 توسط فرماندهی كل، سپاه فرمان حمله با قرائت رمز عملیات صادر شد:

«بسم‌الله الرحمن الرحیم لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم و قاتلوهم حتی لا تكون فتنه، یا فاطمه الزهرا(س)،  یا فاطمه الزهرا(س)، یا فاطمه الزهرا(س)،»

پس از عبور موفقیت‌آمیز غواصان از رود خروشان اروند، یگان‌های نیروی زمینی سپاه پاسداران با پشتیبانی آتش تهیه و

فاو

شلیك هزاران گلوله، تهاجم خود را در محورهای مورد نظر، آغاز و مبادرت به شكستن خط مقدم دشمن كردند.

با توجه به احتمالاتی كه در زمینه هوشیاری دشمن مطرح بود، شكستن خط، پاكسازی و گرفتن سر پل مناسب در سریع‌ترین زمان ممكن، ضمن عبور از رود اروند در تضمین موقعیت علمیات، نقش اساسی داشت. در این راستا غواصان ضمن عبور از رود اروند باید معابر را باز می‌كردند تا نیروهای قایق سوار بتوانند با عبور از  این معابر، به ساحل دشمن وارد و تا فرا رسیدن روشنایی صبح، منطقه را برای استحكام سر پل پاكسازی كنند.

عكس‌العمل عراقی‌ها در لحظات اولیه عملیات و رویارویی با موج‌های گسترده قوای ایرانی كه سرتاسر خط دشمن را مورد تهاجم قرار داده بودند غیر منتظره و تعجب برانگیز بود. به دلیل گستردگی محورهای هجوم و انجام تك پشتیبانی در منطقه «ام القصر»، دشمن تا سه روز در تشخیص فلش اصلی حمله سردرگم بود و نتوانست در برابر هجوم نیروهای ایرانی، اقدامی جدی صورت دهد.

«بسم‌الله الرحمن الرحیم لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم و قاتلوهم حتی لا تكون فتنه، یا فاطمه الزهرا(س)،  یا فاطمه الزهرا(س)، یا فاطمه الزهرا(س)،»

 

فاو

گسترش وضعیت و تامین هدف‌های عملیات در همان شب اول، چنان غیرمنتظره بود كه نیروهای «پشتیبان» برای تامین مراحل بعدی عملیات در صبح یا شب دوم علمیات، در ساعت 24 وارد منطقه شده و به سمت اهداف خود حركت كردند.

در لحظه شكستن خط و درگیری با عراقی‌ها، هوای مه آلود و نم نم باران، غواصان را برای انجام بهتر عملیات یاری كرد. نیروهای دشمن كه غافلگیر شده بودند، با مقاومتی اندك پا به فرار گذاشتند، یكی، دو ساعت پس از درگیری، شنود بی‌سیم دشمن، حكایت از اوضاع نابسامان و به هم ریخته‌ خطوط دفاعی عراقی داشت. هر یك از فرماندهان عراقی، نسبت به منطقه ماموریت خود، سلب مسوولیت كرده و پی در پی از فرماندهان بالاتر، درخواست كمك می‌كردند.

روز نخست عملیات در شرایطی سپری شد كه دشمن به دلیل سر درگمی در تشخیص هدف اصلی حمله و نیز اصل غافل‌گیری ناآگاهی نسبت به اوضاع و ابری بودن آسمان، هیچ مهلتی برای عكس‌العمل در مقابل حمله‌های زمینی و هوایی به دست نیاورد؛ حتی از حمایت نیروهای پیاده موجود و تجهیزات نیز عاجز ماند. قوای ایرانی پس از تصرف كامل «فاو» در محورهای «بصره»، «ام القصر» و «البحار» به پیشروی خود ادامه دادند تا نظامیان عراق را هر چه بیشتر از شهر فاو دور نگه دارند.

در واقع عملیات فاو، صحنه بروز تمام قابلیت‌های نظامی، ابتکار عمل و خطر پذیری سپاه پاسداران برای پیش‌برد اهداف جمهوری اسلامی بود.

پیشروی نیروهای ایرانی، زنگ خطر سقوط بصره را به صدا درآورد و عراق به سختی تلاش می‌كرد تا از سرعت پیشروری قوای ایران بكاهد. در روزهای بعد، درگیری‌های سختی بین طرفین روی داد. این جنگ و گریزها در كنار خورعبدالله و منطقه‌ای به نام «كارخانه نمك» به اوج خود رسید؛ اما  دشمن دیگر نتوانست به خطوط دفاعی سابق خود در منطقه باز گردد و سرانجام به شكست خود در شهر فاو اعتراف كرد.

حدود دو ماه منطقه زیر آتش سنگین  و پاتك‌های سخت و بمباران وحشتناك قرار داشت، تا آن كه رفته رفته اوضاع آرام گرفت و خطوط پدافندی تثبیت شد. در آن میان، توپخانه نیروی زمینی ارتش جمهوری‌اسلامی ایران با تلاش بی‌وقفه خود، سعی داشت تا  حد امكان از نیروهای خودی مستقر در خط، حمایت و پشتیبانی كند.

در طی عملیات والفجر هشت، نزدیك به 800 كیلومتر مربع از خاك عراق آزاد و تلفات و خسارات سنگینی بر دشمن وارد شد. عراق در جریان این عملیات، بیش از 50هزار تن كشته زخمی و اسیر بر جای گذاشت. در میان كشته‌شدگان، یك فرمانده لشكر و 5 فرمانده  تیپ، و در میان اسیران، چندین سرهنگ، خلبان هواپیما و چرخبال و تعدادی درجه دار وجود

داشت و در مجموع، 10 تیپ پیاده كماندویی و نیروی مخصوص  و 2 تیپ زرهی، 4 گردان ضد هوایی، 10 گردان جیش الشعبی و 5‌ گردان توپخانه دشمن منهدم شد.

در جریان عملیات والفجر هشت (فاو) همچنین بیش از 50 فروند هواپیما و چرخبال، صدها دستگاه تانك، نفر بر و خودرو نظامی، توپ صحرایی، توپ ضدهوایی و ناوچه موشك انداز منهدم گردید و ده‌ها دستگاه تانك و نفربر،180 دستگاه خودرو، 20 عراده توپ صحرایی، 120 عراده توپ ضدهوایی، 3 دستگاه رادار موشك و 34 دستگاه مهندسی از میان تجهیزات ارتش عراق به غنیمت قوای ایران درآمد.

در فرایند بیش از 75 روز نبرد گسترده كه صحنه واقعی رویارویی نیروی نظامی و ماشین جنگی حزب بعث عراق با توان قوای ایرانی بود، ایران بر سواحل شمالی خورعبدالله در شبه جزیزه فاو (شهر فاطمیه) مسلط و راه ورود عراق به خلیج فارس بسته شد.

فاو

منبع سایت ساجد


[ جمعه 20 آبان1390 ] [ 18:19 ] [ یادو خاطره 8 ] [ ]

دلم زهجر شهیدان چرا نمی لرزد
برای دوری یاران چرا نمی لرزد

دلی که سنگ شده از قصاوت بی حد
دمی بیاد شهیدان چرا نمی لرزد


ز فعل زشت من عرش خدا به لرزه آمده
ز ارتکاب گناهان چرا نمی لرزد

لطافت از دل من رفته و دلم مرده
به وقت خواندن قرآن چرا نمی لرزد

میا مجلس ذکرم ولی دلم آرام
به شوق دیدن جانان چرا نمی لرزد

نمی تپد دل من لحظه ای خدا گونه
شده سراچه ی شیطان چرا نمی لرزد

وجود کاهل من در سکون بی فکریست
به زیر کوه گناهان چرا نمی لرزد

دلم زدیدن هر روی خوش به لرزه آمده
بیاد مه روی دوران چرا نمی لرزد

دل خراب من از دوری گل زهرا سلام‌الله‌علیه است
نگار مانده به هجران چرا نمی لرزد

...................................................................................................................................................

هر چند همچو گل همه بر باد رفته اند

هرگز گمان مدار كه از یاد رفته اند

اینان نه آن گل اند كه گویی در این بهار

از یاد رفته اند چو بر باد رفته اند

اینان نه آهویند كه گویی دریغ و حیف

در چنگ ظالمانه صیاد رفته اند

جای دریغ نیست بر ایشان كه این گروه

با عزم آهنین و دل شاد رفته اند

« استاد » گفته بود كه با جان و دل به پیش

اینان بنا به گفته استاد رفته اند

سرباز آهنین نبرد نهایی اند

پولاد زیست كرده و پولاد رفته اند

در راه پی گذاری كاخ جهان نو

بر جا نهاده پایه و بنیاد رفته اند

در راه آفرینش باغی پر از شكوه

بی خس و خار و آفت و اضداد رفته اند

« پیروز باد ملت ما، انقلاب  ما»

گویان، به رغم دشمن جلاد رفته اند

« كوبنده باد جنبش خلاق رنجبر»

برگوش عالمی زده فریاد رفته اند

بر باد رفته نیز نبایست گفتشان

در قلب ما نهاده بسی یاد رفته اند

..................................................................................................................................................................................

سالی گذشت ، باز نیامد وعید شد
گیسوی مادر از غم بابا سپید شد


امروز هم نیامد و غم خانه را گرفت
امروز هم دو مرتبه باران شدید شد

مادر کنار سفره کمی بغض کرد و گفت
امسال هم بدون تو سالی جدید شد

ده سال تیر و آذر و اسفند و... خون دل
تا فاو و فکه رفت ولی ناامید شد

ده سال گریه های مرا دید وگریه کرد
اما به من نگفت چرا ناپدید شد

ده سال رنگ پنجره های اتاق من
هم رنگ چشم های سیاه سعید شد

بعد از گذشت این همه دلواپسی و رنج
مادر نگفته بود که بابا ، شهید شد

[ جمعه 20 آبان1390 ] [ 18:12 ] [ یادو خاطره 8 ] [ ]

داستانک
چند سال پیش طرح سرشماری نفوس بود...

می گفت رفته در یه خونه ای... یه پیر زن دررو باز کرده..

وقتی پرسیده بود تعداد جمعیت خانوار؟؟؟
پیرزن سرش رو انداخته بود پایین و گفته بود میشه خونه ما باشه روز آخر سرشماری بیایین؟؟؟؟

پرسیدن چرا؟؟؟؟

بعد از یه کم مکث جواب داد آخه الان دقیق نمی دونم ، شاید تا چند روز دیگه از پسر مفقودالاثرم خبری شد .................


شادیه ارواح طیبه شهدای گمنام صلوات


 


مادر شهید



[ جمعه 20 آبان1390 ] [ 18:0 ] [ یادو خاطره 8 ] [ ]

يك روز رهبر انقلاب چگونه مي گذرد؟

در آخرين شماره ماهنامه امتداد پرونده اي درباره مقام معظم رهبري منتشر شده است كه در اين پرونده خاطراتي از غلام شاه پسندي، يكي از محافظان مقام معظم رهبري به چاپ رسيده است كه در بخشي از اين خاطرات در زير آورده مي شود.

چيزي كه مهم است، نسل جوان ماست؛ طوري كه مقام معظم رهبري مي فرمايند: سه چيز را براي نسل جوان ما خواسته اند. همه تان هم همه جا ديده ايد. در اصل ايشان ورزش، تعليم و تربيت و تهذيب را بعنوان سه اصلي كه خودشان انجام مي دهند، براي همه ما خواسته اند كه ما هم ن شا الله انجام بدهيم.يك روز آقا بيشر نماز مي خواند، يك روز بيشتر قرآن مي خواند ...

اگر يك روز كاري ايشان را تعريف كنم، هر سه مورد را كه ايشان براي ما جوانان گفته اند، در آن مي بينيم. ايشان حدود يك تا يك ونيم ساعت پيش از نماز صبح بيدارند كه تهجد و عبادت شخصي ايشان است. روزهايش هم با هم فرق مي كند، شبيه به هم نيست . ايام هفته فرق مي كند. يك روز آقا بيشتر نماز مي خوانند، يك روز بيشتر قرآن مي خوانند، يك روز بيشتر دعا مي خوانند، يك روز بيشتر ذكر مي گويند ...

بعدش نماز صبح را مي خوانند، ايشان نماز صبح را به جماعت مي خوانند و كمترين جماعتشان، آن شخصي است كه همراه ايشان است و بيشترين شان هم هر كسي كه توي آن ساختمان است، مي آيد. ايشان توي دفتر كارشان نماز مي خوانند و همة كساني كه صبح در محل كار هستند ـ اعم از پاسدارها و دفتري هايي كه آنجا هستند ـ نمازشان را با آقا مي خوانند.

ايشان هفته اي سه روز را كوهنوردي مي كنندبعد از نماز صبح، ايشان هفته اي سه روز را كوهنوردي مي كنند و حداقل بين چهل وپنج تا شصت دقيقه به سمت بالا حركت مي كنند. اين مسير را حدود نيم ساعت تا چهل وپنج دقيقه برمي گردند.

بعضي از مواقع كوه هايي دورتر هستند و براي اينكه به وضعيت كار ايشان لطمه نزند، آقا آن ساعت كه بايد تهجد و نماز و عبادت شخصي خودشان باشد را مي آيند بيرون و در طول مسير عبادتشان را انجام مي دهند. پاي كوه كه مي رسيم، نماز را آن جا مي خوانيم. هنوز تاريك است و كسي بيدار نيست. يك ساعتي كه بالا مي رويم، هنوز آفتاب نزده است.عمامه آقا در كوه، عمامه هميشگي شان نيست.

وقتي ايشان برمي گردد پايين، آدم هايي كه نگاه مي كنند تعجب مي كنند، اهل كوه تازه كوهنوردها را مي گويم، كوهنوردي كه مي خواهد برود بالاي كوه، آفتاب زده تازه حركت مي كند، مي بيند مقام معظم رهبري دارد مي آيد پايين. با خود مي گويند: ايشان كي رفته بالا كه الآن دارد مي آيد پايين؟

آقا توي كوه عمامه سرش است، عمامه هميشگي اش نيست؛ عمامه اي باريك تر و كوچك تر است.

بعضي مواقع هم بعضي جاها ايشان لباس شخصي مي پوشند؛ هميشه با آن لباس نيست. شما عكس هاي آقا را در كرمان ديده ايد ديگر. در زلزلة كرمان، رئيس جمهورمان چند بار رفت؟ رهبرمان چند بار؟ رهبر نظام سه بار در زلزلة كرمان به مردم كرمان سر زد. در زلزله اي كه در بم آمده بود، براي جنازه ها، حتي خود آقا نماز خواند.آقا اهل اين نيستند كه وسط كار، كار را نصفه بگذارند.

آن سه روز كوهنوردي وقتي از كوه پائين مي آيند، بعد وقت اداري كار ايشان است و آن چهار روز ديگر را توي خانه ورزش مي كنند. اصلاً اهل اين نيست كه وسط كار، كار را نصفه بگذارد. هر كاري ايشان انجام بدهد كاملِ كامل است. اصول آن كار را دقيقِ دقيق بلد است.

پس از ورزش شان توي دفتر كار تشريف مي آورند. از اول صبح، بعضي مواقع ساعت هفت مي رسيم سر كار، بعضي موقع ها هفت ونيم مي رسيم، بستگي دارد به آن كوه و آن مسير.

از نظر امنيتي ما نمي توانيم از يك كوه استفاده كنيم؛ دشمن هم اين قدر مي فهمد كه به ما ضربه بزند. هرجا كه كوه و بلندي اي هست و توي تهران است، آقا استفاده مي كند؛ از بي بي شهربانو شهرري گرفته تا تمامي نقاط كوه هاي سمت شمال تهران؛ توي ولنجك، كوه دربند و هر كوهي، اختصاصي نيست كه ما يك كوه خاصي را برويم؛ بله دو سه جاي اختصاصي هم داريم، آن جاها هم مي رويم.اذان كه بگويند، وسط سخنراني هم كه باشند، قطع مي كنند و مي گويند اول نماز را بخوانيم.

حفاظت از ايشان در عين حالي كه خيلي سخت است، بچه ها اين كار را انجام مي دهند براي رضايت ايشان و رضايت مردم از ما. از ساعت هفت، هفت ونيم، ايشان در محل كار حاضر مي شوند. اگر ملاقات خاصي نداشته باشند مي روند منزل و صبحانه را در منزل با خانواده مي خورند و بعد از صبحانه مي آيند دفتر، كارشان انجام مي شود.

اگر ملاقات داشته باشند، ملاقات با صبحانه شروع مي شود. وقتي هفت صبح با آقا ملاقات هست، صبحانه شان را هم با آقا مي خورند. بعد از خوردن صبحانه و كار اداري، تا نماز ظهر، آقا توي دفتر است. اذان كه گفته بشود، هر كاري كه وجود داشته باشد، وسط سخنراني هم كه باشد، آقا قطع مي كنند، مي گويند نماز را بخوانيم بعد بياييم؛ نماز اول وقت.

بعد از نماز، ادامة كار. اگر جلسات ادامه داشته باشد، نهار را آقا با آن افراد جلسه، توي دفتر ميل مي كنند. اگر توي دفتر، ملاقاتي نبود، بين ساعت نماز تا يكي دو ساعت بعد از نماز، چون فاصله بين منزل آقا و دفتر به اندازة ده ، بيست قدم است، در منزل غذايشان را مي خورند، استراحت شان را مي كنند، مجدد اولين برنامه اي كه دارند ساعت سه بعد از ظهر، چهار بعدازظهر است. ايشان مي آيند در داخل دفتر هستند و مواقعي كه بعدازظهر جلسه خاصي نباشد، ايشان توي كتابخانه شخصي شان به مطالعه مي پردازند.هر زماني كه آقا را ببينيد، يا ذكر مي گويند يا قرآن مي خوانند.

هر زماني كه شما ايشان را ببينيد، يا ذكر مي گويد يا قرآن مي خواند. غيرممكن است لحظه اي ايشان غافل باشد. من نديدم. به طور نمونه مي گويم. توي تلويزيون نگاه كنيد، هر عزيزي مداحي مي كند، دقت كنيد آقا دستشان كنار لبشان است؛ به خاطر اينكه اگر لبشان تكان خورد پيدا نباشد.آقا در جواني هر سه روز يك دور قرآن مي خواندند.

اين نيست كه توي هيئت رفتيم، ذكر بي خيال. دربارة قرآن خواندن، ايشان به ما توصيه مي كردند و مي گفتند: «بچه ها قرآن را زياد بخوانيد؛ قرآن نور است، قرآن را خيلي مطالعه كنيد. من در جواني هر سه روز يك دور قرآن مي خواندم. يعني روزي ده جزء. الآن ديگر اصلاً حوصله اش نيست، پير شده ام، از نظر سن وسال، وضعيت، شغل، گرفتاري هاي كاري، اين همه مسائل واقعاً نمي توانم قرآن بخوانم. خيلي از قرآن دور شدم. نُه روز، ده روز طول مي كشد من يك دور قرآن را بخوانم.»

الآن كه دور شده، روزي سه جزء قرآن مي خوانند. ما اگر توي ماه مبارك رمضان خدا عنايت كند يك بار قرآن بخوانيم، فكر مي كنيم اعجاز كرده ايم؛ كلي خدا را مؤاخذه مي كنيم كه ما آخر يك دور قرآن را خوانديم هيچ چيز نشده، هيچ اتفاقي نيافتاد. قرآن خواندن را ما نياز داريم، خدا لازم ندارد. ما نياز داريم.همه افراد خانواده آقا حافظ كل قرآن هستند.

منزل حضرت آقا يك خانواده پرجمعيتي است، خودشان، خانمشان و شش تا فرزند با ايشان زندگي كرده اند كه همه الآن ازدواج كرده اند و رفته اند؛ هر هشت نفر اين خانواده حافظ كل قرآن هستند. مأنوس قرآن بودن يعني اين. كل افراد خانواده قاري و حافظ قرآن اند. شماها شايد چندين بار صداي قرآن آقا را شنيده باشيد، ولي تشخيص نداده ايد. چون بعضي موقع ها راديو پخش مي كند. هر موقع هم پخش مي كند چون خودش هم نمي داند اشتباهاً مي گويد مصطفي اسماعيل.

لحن آقا، مصطفي اسماعيل است. آقا در جواني قرائت دارد. صوتش را راديو پخش مي كند به اسم مصطفي اسماعيل.

تهذيب و تحصيل هم دو بالي است كه يكي به تنهايي خطرناك است.اگر مي خواهيم به دستور آقا عمل كنيم و به ولي مان نزديك شويم، دستورات همين است كه عرض كردم. تحصيل، تهذيب، ورزش بعدش هم قرآن. تهذيب و تحصيل هم دو بالي است كه انسان را به همه جا مي رساند. يك دانه اش باشد، خطرناك است.

فقط تهذيب مي شود شيخ علي تهراني. فقط تحصيل مي شويم سعيد حجاريان، اكبر گنجي، آقاي مهاجراني. حالا اين ها كجا هستند؟ مهاجراني در كشور ما شانزده سال بالاي قدرت بوده، امروز پناهنده انگلستان است، اكبر گنجي مسئول اطلاعات داخلي سپاه تهران بود، امروز پناهنده آمريكاست؛ اگر يكي اش را هم گرفتيم باز هم خلاف كرده ايم، خطا كرده ايم. دو تا با هم، تحصيل و تهذيب با هم است.

اگر مي خواهيم مقام رهبري را بشناسيم تدبير كنيم در شناخت ايشان همه چيز بهمان داده مي شود. تدبير كنيم در شناخت امام (ره) همه چيز بهمان مي دهند.

[ جمعه 20 آبان1390 ] [ 17:43 ] [ یادو خاطره 8 ] [ ]
 

بسم رب الشهدا والصدیقین

اولين معنايي كه از عيد به ذهن ميرسد، تغييراتي است كه انسان از ظاهر خود و يا در طبيعت ميبيند . اين آرايش ظاهري همچون پوشيدن لباس نو و آمدن بهار طبيعت به يك معنا عيد ناميده شده است .

در روايتي از امير المومنين علي عليه السلام آمده است كه : هر روزي كه انسان در آن به زشتي آلوده نگردد آن روز عيد است چرا كه زشتي مهمترين بستر ظهور نزاع ميان آدميان است وباعث برهم خوردن آرامش دروني و بيروني انسانها ميگردد و اين همان چيزي است كه با عيد يعني آرامش و شادماني منافات دارد .

 از سوي ديگر حركت انسانها به سوي علم و معرفت همواره با شادماني و نشاط توأم است خاصه آنكه وقتي  انسان معناي جديدي كشف ميكند ، ابتهاج زائد الوصفي تمام وجود آدمي را در بر ميگيرد ، آن لحظه تازه عيد ناميده ميشود .

 معناي ديگري كه از عيد,عارفان به ما آموخته اند ، جان باختن و قرباني كردن جان خويش در پاي معشوق است . و نماد ظاهري آن ايام حج و عيد قربان است كه حيواني را انسان به عنوان تحفه و هديه به طرف جايگاه معيني ميبرد تا براي كامل شدن عبادت قرباني كند . مولوي در اين معنا گفته است :  

    خويش فربه مينماييم از پي قربان عيد           كان قصاب عاشقان بس خوب و زيبا ميكشد

   كشته شدن در پاي محبوب و قرباني كردن خود مهمترين تعريفي است كه مولوي ازعيد به ما ميدهد .            
 در تمامي اين تعريفها عيد براي انسان مطرح شده است ،يعني ما در شرايط ويژه اي احساس مباركي و نو شوندگي داريم . اما به نظر ميرسد اين تازگي قبل از آنكه در رابطه با ما معني شود در باره توليد كننده اين شرايط يعني خداوند بايد معنا شود . چون خداوند " بديع السموات و الارض است " و خود را با عنوان "فتبارك الله احسن الخالقين" به ما معرفي نموده است .

واز سوي ديگر اين مباركي در تمامي ملك و ملكوت عالم جاري است ، لذا از اين خداي بزرگ و مبارك ميتوان هرلحظه طعم مباركي را چشيد به همين دليل اگر عيدي است اولاً از آن خداست نه از آن آدميان ، و اين معنا با ساير تعاريف آمده در باب عيد يك فرق گوهري دارد كه آن محوريت خداست .

[ دوشنبه 16 آبان1390 ] [ 18:54 ] [ یادو خاطره 8 ] [ ]
درباره وبلاگ

با سلام خدمت تمام عزیزانی که به این وبلاگ سر میزنند وبنده را یاری می کنند , وبلاگ خوبی که شایسته یک جوان ایرانی باشد داشته باشم.واین کاری است که از دست من برای وطن عزیزم بر می آید .از آنجا که همه ما مدیون شهیدان و رزمندگان و جانبازان عزیز هستیم خود را موظف دانستم تا با یادآوری یاد وخاطره آن بزرگواران ,گوشه ای از محبت هایشان را که جان خود را فدای ایران وایرانی کردند جبران کنم با این که میدانم کار اندکی است.امیدوارم مرا در این راه یاری کنید.
امکانات وب